
زن به خاطر همسرش برخاست
و تمام لذت هایش را رها کرد،
تا وظیفۀ بزرگ یک زن و یک همسر را
به دوش بکشد.
![]()
اگر در زندگی تازه اش
چیزی از نعمت یا ابهت
که انتظارش را داشت، کم بود
یا آنچه را که داشت هم از داست داد،
![]()
چیزی نگفت و در خود نگه داشت،
همچنانکه دریا علف و مروارید را در خود می پرورد.
و تنها مرد می داند
که اینها در چه عمقی از وجود زنش جای دارند...
کتاب سفرمان تقریبا آغاز شده بود...
شاعر: امیلی دیکنسون
مترجم: روژین نظری
![]()
![]()
![]()

.jpg)
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود